حسرت

دیشب خونه مامان بزرگ بودیم جاتون خالی مثل همیشه خیلی خوش گذشت کلی هم خندیدیم نیشخند

اخراش رو سکو با بچه ها چفت هم نشته بودیم تو این همه جا ،بازم خوش گذشت مژه

خونه مامان بزرگ خیلی باحاله پر گل سبز سبز ،میگن فلانی دستش می گیره، چوبه خوشکم بکاره میشه گل میشه درخت حتما بخاطر دل پاکشه ماچ

باغچه کوچولو های کنار پله رو سکو گل شب بو، خیلی واسم معنی داشت ،گل شب بو یعنی بچگی هام شادی هام خوشی هام. همینکه به زینب گفتم ببین شب بو بو کن، دلم می خواست متوجه منظورم شه و شد دیدم مثل خودم حالش یه طوری شد تندی گفت نه نمی خوام گریم میگیره باور کن دلم می خواست اون لحظه بشینم همونجا زار زار گریه کنم (به یاد معصومیت از دست رفتهنیشخند  )به یاد لذت هایی که دیگه عمرا برگردهگریه ولی خوشحال شدم که یکی دیگم تو این حس که شاید گریه داشت ولی خیلی قشنگ بود با هام شریکه شاید تو دنیا فقط ما دو تا با شیم که این حس و درک می کنیم کاش شما هم می تونستید شریکمون باشید تا بفهمید چه دنیاییه اونوقت شما هم حتما مثل ما گریتون می گرفت

آخر شبم یه بار دیگه این حس اومد سراغمون  فرقش این بود که این بار زینب منو تو حسش شریک کرد و یاد یه دوره دیگه از بچه گیمون انداختم با اون گلهای زرد  تو پارک ششصد تو بلوارش،  هر چند گل خوشبویی نبود ولی همونش واسه ما یه دنیا خاطره داشت  

آرزو دارم همه بچه هااین دنیای قشنگ رو مثل ما تجربه کنن .

/ 27 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم!!!

بعلهههههههههه تا باشه ازین لفطااااااااااا!![نیشخند]

فاطمه زهرا

سلام فافاجونم[گل][گل]واقعاخاطرات قشنگی بود[چشمک]همش وموبهمو یادمه یادان دوران به خیر چه دوران خوبی بود ولی حیف که خیلی زود گذشت[چشمک][چشمک][تایید][قلب][ماچ][نیشخند][نیشخند]

مامان و نی‌نی‌ش

تق تق تق... کسی خونه نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلمان بسی تنگیده هااااا.. [ماچ][بغل]

fatemeh zahra

salam kojaiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii albate midonam alan saret shologhe vaght nemikoni[ماچ]

fatemeh zahra

salam kojaiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii albate midonam alan saret shologhe vaght nemikoni[ماچ]

Memol

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم این یکدم عمر را غنیمت شمریم فردا که از این دیر کهن درگذریم با هفت هزاااار سالگان سر به سریم ... سلام ... من یک کم دیر به خاطرات رسیدم ...[نگران] ترجیح میدم مجهول الهویه بمونم باشه فافا؟ [ناراحت]

Memol

یک خاطره که کامل یادم میاد یک بار دبستان که بودم در حین برگشتن از مدرسه با چند تا از اون دوستای ریزقولی ( که هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کیا بودن [ناراحت] ) رسیدیم به یک پارک کوچیک که تازه چند تا الا کلنگ و ... داشت ... تا اومدیم بازی کنیم یک سری بچه پسر سرتق ( مزدوران معروف محل ) ریختن توی زمین و شروع کردن به پرت کردن سنگ ریزه های کف پارک به ما.. یادم میاد ما هم یک گوشه قایم شدیم و به اصطلاح خودمون سنگر گرفتیم و جنگ شروع شد ... یادمه که یکی از سنگهای من مستقیم خورد توی کله ی کله گندهه .. یعنی مزدور اصلی و سرش شکست و خون و .. و متوجه شد که من سنگ رو پرت کردم .. خلاصه اون شب از ترس اینکه با باباش بیاد در خونه مون کردم و بگه که دختر شما سر پسر منو شکونده خوابم نمیبرد اما انگار اون هم واسه اینکه آبروش جلوی بقیه نره نگفت به کسی که یک دختر سرش رو شکونده و تازه دیگه از چند متری من هم فرار میکرد ... چه دورانی بود دوران شر و شور بچگی ... [رویا]

Sina.k

ای بابا... آبجی هنوز که اینجا دیشبه و هنوزم شما خونه مادربزرگید...[نیشخند] آپ نمیفرمائید خواهر محترم؟؟ [نیشخند]

Memol

همینو بگو [ابرو] بیا خب منتظریم [رویا]

Sina.k

اٍاٍاٍ.... آبجی آپ کردی که !!!! [دروغگو][نیشخند]